بنام دوست راز هر آنگاه سخن از دوستی و دوست داشتن جاری شود، دو پایه و استواری پدیدار میگرددگوینده وجود است، آنهنگام که شنیده شود و بدان نحو که در دل فرو رود، احساس هویدا میشودشروع احساس، خلقی مینما
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری

فرصت پروازآسمان ابری است اما فرصت پرواز هست
گوش دلها اندکی سنگین ولی هم راز هست
چشم ها کم سوی اما کورسویی از فلق
می دهد امید نور و روشنایی از شفق

برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
به نام تازهساز هستی بهارتازگی و تازه شدن، لذتبخش و دلنشین است و دوست داشتنیآن زمان که دیدارها تازه میگردد، شنیدن تازگی شنیدنیستو من، نیاز تازه شدن را در خود احساس کردم و چون این تازگی را در عالی
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
تجلی حقیقتقوه تخیل نیرویی است آفریننده. همیشه باید واژههایی را برگزید که در آن بارقهای از تحقق آرزوها باشد.هرگز با تجسم تصویری تصنعی نسازید بگذارید الهام بر ذهن نیمه هشیارتان بتابد تا بتوانید مشیت
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
بنام دانا و آنکه دانایی بخشید
من و تو
روزهایی دارم و روزگار میگذرانم و یا میگذردگاهی میدانم گاهی نمیدانم، گاهی خسته، گاهی سرزنده و شادابگاهی دلتنگم، آنچنانکه دنیا به این فراخی چونان پیلهای تنگ م
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
بنام زیبایی و آنکه زیبا میبیند
چشمه دل
یکی از روزها به قصد توجه و پیرایش آینه خواستمچرا که پیرایش و پیراستن را آینه لازم استآینهها گوناگون و خود به گونههایی بس متفاوت عرضه میشوندمن نیز به آنگون
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یاهو
نغمه هزار
روزگار غریبی ست
چنان بازی در بازی وجود دارد که میمانم در کدامین نقطه خیره شوم تا قدرت خیرهکننده وجودم را بتوانم به حرکت درآورم.
از این قدرت آگاهم و خوب میدانم اگر توان آن را بیا
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یاهو
24 ساعت
زندگی من و زندگی هر جنبندهای در محبس 24 ساعت شبانهروز زندانیست.
شاید بسیاری این تعبیر را زیبا ندانند و برمن خرده بگیرند که چرا عبارت زندان را بکار بردهام اما در پاسخ باید بگویم که بسی
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یا هو
آینه جان
آینه مظهر پاکی و صفا و بهترین هدیه برای انسانهای زیباست. آینه شکسته را قدرت نمایان کردن شکوه و زیبایی نباشد. دل خالی از صفا نیز نمیتواند تجلیگاه نور خدا گردد. با صیقل یافتن است که
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یاهو
نشانه
روزها یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند و من فقط گذر آنها را تماشا میکردم،غربت را با تمام وجودم احساس کرده بودم اما دریغ از آن هنگام که دلتنگی را تجربه کنی و پاهایت توان رفتن نداشته با
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یاهو
صیاد
انسانها را هرگز نمیشود شناخت؛ هیچکس را نه تایید میتوان کرد و نه ردچنان پیچیدگی در این آفریدهی آفریدگار بزرگ وجود دارد که فقط او میتواند بداند و رازهایی از این راه بی پایان را بازگو کنددر این افکار غوطه بودم که ناگاه صدایی مهیب همچون رعد غرید، دو پیام با زیبایی و قدرتی که تنها در نام او می توان به تماشا نشست، به بزرگی و عظمت هستی به نمایش گذاشته شد میخکوب شدم، مات و مبهوت، بارالها چه میبینم خطی در دو سو که هر سوی آن را پایانی نیست آن سو که پایین بود خوف بود و ترس و آن سو که بالا بود امید و در هر سو گروهی کثیر، بیش از آنچه در شمارش باشد و من در بین این دو گروه حیران و سرگردان... به هر سویی میدویدم...
سرگردانی که توانم را برید، بر زمین نشستم غمین و درمانده، زار و ناتوان، چنان هوای دلم گرفته بود که آن را دوایی جز سفر نبود، در این افکارغرق بودم آنچنان که در دنیایی دیگر شناور باشم ناگاه همچون کودکانی که مژده سفر میگیرند از جای پریدم، فریاد میزدم و بالا و پایین میپریدم، میجهیدم و شادی میکردم آنچنان که خود را مطلق کودکی یافتم در آرزو و عشق سفر اما کودکان را نه پای رفتن است و نه خرج سفر، غم بر دلم چیره شد، خدایا هر کودکی را بزرگی است تا او را به سفر برد اما من را که به سفر برد؟دستانم را بر صورت گذاشته و هق هق کنان طلب کردم آنچه آرزویم بود ناگهان صدایی شنیدم، جرا
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یا ارحم الراحمین
فلق
گاهی که انسانها دلتنگ می شوند به دیدن دوستان می روند و یا دوستی را میخوانند تا به دیدنشان بیاید اما روی سخنم با آنانیست که تجربه تلخ غربت را چشیده اند؛ تنها آنان شاید اندکی بدانند چه می گویم .من هم روزی در وطن بودم و حال و روز خوبی داشتم، چگونه بگویم همیشه آغازها بسیار مهم و تعیین کننده هستند اما دریغ از آن هنگام که ندانی چگونه آغاز کنی،اکنون خود از این گروهم که آغازگر خوبی نیستند اما میخواهم بگویم زیرا شنیدهام که هرکس را بیش از توان انتظار نیست.
وطن را همگان دوست دارند و زمانی این دوست داشتن درک می گردد که در غربت باشی؛در این افکار ناگاه یک تصویر مرا با خود برد....
میپرسید به کجا؟ فقط میتوانم بگویم به ناکجا. کودکان همیشه به آغوش پر مهری به نام مادر پناه میبرند.
به زبان بیزبانی چه می گویند، از کجا آمدهاند؟ مهر مادر چه میگوید؟ این دو از کدام وطن آمده اند که با هم غریبه نیستند؟
زمانی به سادگی عبور میکردم اما گاهی چنان در حیرت فرو میروم که تنها میتوانم غربت را با تمام وجود حس کنم،
مهر مادر و نیاز کودک برایم بسی پرمعناست دراین دنیای زیبا غرق شدم، چارهای نداشتم، دست نیاز دراز کردم،دستم بسویش و چشمانم به رویش اما قلبم آرام بود و امید در دلم موج می زند یا الرحمنتو بزرگی و من کودکت مرا در غربت تنها مگذار شب شد و خوابی عمیق مرا در ربود ، آرامش محض را خواب ع
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یاهو
مروارید
تا ابد گردش ایام به یک محور نیست و گذر چه زیباست...
روزگاری در بیکرانی دریا منزلگهی راستین داشتم تقدیر چنین شد که دورافتم، قطره با دریا نامحدود است و بیکرانه؛ با جدا شدن نوایی غمین دارد و اشتیاق به وصال؛
همچنان که میرفتم تا راه یابم دوستی را دیدم که مرواریدی با خود دارد از کنارم گذر کرد تمنای داشتن کردم او رفت ولی دلم ثانیهای بند نبود
هوای دریا به سرم زد اما کدامین راه بهسوی دریا میرود؟
چگونه میتوانم روزگار را بازجویم؟
شمعی به دست دنبالش گشتم نورش سویی نداشت باید چراغی باشد تا فتیله را بالاکشم روشنایی زیاد شود که او را ببینم و قصه رفتن را برایم بازگوید!
در یک روز طوفانی دل به دریا سپردم و روانه شدم گاهی به عمق میرفتم و زمانی در سطح شناور میشدم در تلاطم امواج گرفتار بودم ناگهان به خود آمدم تا از اقیانوس گذر کردهام و دوباره در قطره سرگردان ماندهام،
نیک میدانستم اگر به قطره گرایش پیدا کنم هرگز به مروارید نخواهم رسید باید که غواص بود.
با عبور از آبهای سطحی کماکان در غرق نشدن مهارتی یافتم که بدون دستوپا زدنهای بیهوده خود را به عمق برسانم.
مروارید گمشده من در صدف پنهانشده، میتوان جویها و دریاچهها را شکافت تا باز دیدار آشنا را دید و به رفیقان رسید.
به یاد آوردم تاریک نشینان همواره کنار علفزارها در کلبهای محقر و کوچک مأوا میگزینند و
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یا هو
هبوط
حکایت غریبی است میان ماندن و رفتن و گاهی برای بودن باید رفت...زآن همه ماندن چه سود؟زآن همه رفتن چه شوق؟
با خود میگوید و میپرسد اما جوابی نمیگیرد؛صداهایی پرده گوشش را به ارتعاش درآورده، اسیر دست تضادها شده نمیداند در این دوراهی کدامین را باور کندچسان توان بیراهه از ره داند تا این مرکب را پیش براند!چه میتوان کرد که حسرت کمتر باشد؟فرمان راست از جانب کیست؟در اندرون کشاکشها بر پا شده و از دوگانگیها حیران مانده؛
آن یکی گوید: کوچک را توان عبور نیست تو با کودکان خو کردهای رفتن نتوان به آدینه بیندیش؛دیگری عندلیب وار غزلخوانی میکند چنین نیست، تو نیز چو من میتوانی، آشیان را ترک کن و بی بهانه برو؛ بدان رفتن بدون هزینه نیستچگونه قدم بردارم هان چه راهی است که بی پایان است؟خدایا به ریسمانی چنگ میزنم که در ظلمات عجز قرارم داده،ای نیکی مطلق، غلبه بر قهرها را نشانم ده تا حجابها کنار روند و معرفت راستین چهره نماید که در هر سایهای مأوا نگزینم و صفیری غیر نشنوم اُنسی حاصل آید تا عیشی برپا کنم؛در میان مناظره و سکوتی پرمعنا غوطهور بودم که ناگاه مرا بشارتی آمد برخیز و به بزم خویشتن بیا؛تو خود را به دست خواهی آورد خوشرو...مرا امانی نبود جز بر درگاه بزرگان؛لنگ لنگان پا در خلوت صحرا نهادم نادیدهها دیدم وقایعی که نتوان گفت، دیده بر هم مینهم و میگشایم کودکانی که میروند
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری
یاهو
دیوار
روزها بود غرق در تفکر و اندیشه بودم و به دنبال نقطهای برای شروع چرا که در محضر بزرگان آموخته بودم بایستی بدانم در کدامین نقطه قرار گرفتهام تا که یافتن را به درستی آغاز کنم
اما آنان که گم میکنند نخستین گام، نگاه را به چرخش در میآورند و لحظهای کوتاه تفکر آغاز میگردد گویا برای جستجو و یافتن، دیدن در درون و برون است که میتواند به نتیجه ختم شود و مرا از این قائده گریزی نیست.
نگاهم را به آنچه میدیدم و دیده بودم به کار گرفتم
شعاع دید محدود بود و ناچیز اما آنچه دیده بودم را اکنون کمی میبینم شاید بدین گونه نیاز را بازگو میکند چرا که همگان آگاهاند که بیش از نیاز جایز نیست.
(و این را دانایان اندازه میکنند و من نیاز بهسوی آن که میداند راهی بود، از دانا خواستم)
و او گفت: چه میبینی؟
گفتم: دیواری که یا خود بهر خود ساختهام و یا با میل من دیگران از برایم ساختهاند
گفت: اکنون از من چه میخواهی؟
گفتم: آنچه خود نمیخواهم
گفت: پس با چشمان من ببین
تمامی وجودم شروع به لرزیدن کرد، احساسی عجیب مرا احاطه کرد، احساس کوچکی کردم
با خود و او گفتم: دیدن بالاترین نعمتهاست و لذت و درک و توانایی را شامل است
و این نشانی از بزرگی و عظمتی است که هرکس را یارای آن نیست.
هدیه دادن مهربانی و بخشش آنهم در بالاترین حد و اندازه را تنها عاشقی معنا میکند
حسی بسیار متفاوت برایم آغاز شد
مشام
برچسب:
نویسنده: کیارش صفری