یاهو
نشانه
روزها یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند و من فقط گذر آنها را تماشا میکردم،
غربت را با تمام وجودم احساس کرده بودم اما دریغ از آن هنگام که دلتنگی را تجربه کنی و پاهایت توان رفتن نداشته باشد.
از اعماق وجودم صدایی گوشنواز میشنیدم، صدایی مثل بال زدن پرندگانی مهاجر؛
گویا ندای رفتن درونم داشت جوانه میزد و آهنگ دور شدن داشت.
در این اندیشه غرق بودم که سؤالی لرزه بر جانم انداخت برای یافتن آنچه میخواستم دست نیازم را به سویش بلند کردم،

ما را در سایت عشق و عقل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 264